روز سخت
وااااو خدای من چقدر امروز دیر گذشت . ظاهرا هر کاری میکردم ساعت به پیش نمیرفت و حسابی خسته شدیم . هر چی کار باقیمانده بود انجام دادم و حتی چند تا ایمیل هم که باید تا اخر هفته انجام میشد هم زدم و کمی زبان خوندم و خلاصه سعی کردم که زمان بگذره .
ولی به هر حال تمام شد و نیم ساعت دیگه میرم خونه گفتم تو این لحظات آخری هم اینجا بنویسم تا بمونه یادگاری . در کل به نظرم ادم باید کاری رو انتخاب کنه که دوستش داره و اصلا به کاری که علاقه نداره ورود نکنه البته من فکر میکردم که این کار موقتی باشه و بتونم بعد از چند سال نجات پیدا کنم چون بد ترین چیز همین شمردن لحظات هست برای گذران عمر .ولی خب این کار موقتی تا الان حدود 22 سال طول کشیده و رفته رفته هم ریسک کار جدیدو همچنین ترس ها بیشتر میشه .
فردا رو میرم تبریز برای بازرسی و از صبح تا اخر شب مشغولم و فکر کنم زمان زودتر بگذره چون صبح زود باید برم و شب آخر وقت باید برگردم و کارخونه ای رو هم که دارم میرم خیلی دوست دارم نمیدونم چرا حس خیلی خیلی خوبی بهم میده و وقتی میرم ارامش میگیرم یه آرامش بسیار زیبا و دلنشین .
عجیب اینجاست که پرسنل و کارگرای خود اون کارخونه همچین حسی ندارند و از حقوق و دستمزدشون اصلا رضایت ندارن و مجبوری کار میکنند چون چاره دیگه ای ندارن ولی من هم کارخونه رو دوست دارم و هم پرسنل مهربانش رو .
امیدوارم فردا روز خیلی خوبی باشه و همه چیز طبق برنامه پیش بره .
- دانش آموز درس خوان